نون

«روزهای زندگی» نمونه‌ای موفق از سینمای انقلاب اسلامی است.

بدون دیدگاه

هنوز آن‌قدر خوش‌حال هستم که ندانم از کجا آغاز کنم نوشتن درباره‌ی فیلمِ خوبِ «پرویز شیخ‌طادی» را. نوش جان‌ش باشد جایزه‌ی به‌ترین فیلم و به‌ترین کارگردانی از سیُ‌مین جشن‌واره‌ی  فیلم فجر  و نیز نوش جان‌ش باشد «خانم قاضیانی»، جایزه‌ی به‌ترین بازی‌گر زن از هم‌آن جشن‌واره.
فیلم «روزهای زندگی» را ببینید. قصه‌ی خوب، روایتِ خوب‌تر، صحنه‌های باورپذیر، بازی‌های مثال‌زدنی، جلوه‌های ویژه، موسیقی گوش‌نواز و سایر چیزهایی که من سر در نمی‌آورم باعث شده است تا فیلم از جمله درام‌های مورد انتظار در سینمای دفاع مقدس باشد که سال‌هاست آرزویش را داریم.
فیلم «روزهای زندگی» را ببینید. قصه‌ی فیلم، در بستر لحظه‌های سخت امدادگری در یک بیمارستان صحرایی حوالی خط مقدّم شکل می‌گیرد. «روزهای زندگی» روایتِ روزهای زندگی امیرعلی (حمید فرخ‌نژاد) و لیلا (هنگامه قاضیانی) و سایر کادر بیمارستان در متنِ جنگی است که خودش را بر سرزمین‌مان و بر باورهای‌مان تحمیل کرده است. مضمونِ به‌غایت انسانیِ این فیلم به خوبی نمایش‌گرِ انسانِ رشدیافته در دامان انقلاب اسلامی است. این موضوع به خصوص در کنش فعّال آدم‌های دفاع مقدس در مواجهه با روی‌دادها و پدیده‌هایی که برخاسته از ماهیت جنگ است خود را نشان می‌دهد. فیلم به خوبی از پسِ به‌تصویرکشیدن روحِ الهی حاکم بر کالبد آدم‌های دفاع مقدس بر آمده است. ظرافت‌های انسانی، تلخی‌ها و شیرینی‌ها، لبخند‌ها و گریه‌ها و سایر اجزای زندگی به ظرافتِ هرچه تمام‌تر تصویر شده است.
فیلم «روزهای زندگی» را ببینید. فیلم بدون آن‌که ادّعای روایت‌گری تاریخ دفاع مقدس را داشته باشد، این مهم را انجام می‌دهد؛ آن هم روایتِ مقطعِ تاریخی قبول قطع‌نامه. فیلم بی آن‌که شعار بدهد و بدون آن‌که جار بزند به خوبی تجاوز عراق را پس از قبول آتش‌بس و قطع‌نامه نمایش می‌دهد.
فیلم «روزهای زندگی» را ببینید. نه فقط به خاطر این‌هایی که گفتم و نه به خاطر آن‌هایی که نگفتم. فیلم را ببینید به خاطر تصویرِ بی‌نقصی که از زنِ انقلاب اسلامی نمایش می‌دهد. لیلا و سایر زن‌هایی که از سرِ درد به میدانِ جنگ آمده‌اند نمودار شخصیّت ریحانه‌هایی هستند که اگر پای تکلیف به میان آید سخت‌تر از پاره‌های پولاد می‌شوند. فیلم این کار را بدون هیچ شعارزدگی و ادّعایی به درستی انجام می دهد.
فیلم «روزهای زندگی» را ببینید. نه فقط به خاطر این‌که در ژانر دفاع مقدس است بل‌که چون نمونه‌ی موفقی است از آن‌چه که ما «سینمای انقلاب اسلامی» می‌نامیم. فیلم خوبِ «پرویز شیخ‌طادی» امیدها را به آینده‌ی روشن و افق تابانِ جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی روزافزون ساخت. دست مریزاد آقای شیخ‌طادی!

محبوبیت: 31%

به نگارش احسان محمودپور در ۲۷م اردیبهشت ۱۳۹۱

لطیف مثل ریحانه، قهرمان مثل حنّانه

۷ دیدگاه

|| درباره‌ی کتاب مستطاب «حنانه»

کتاب حنانهبه غرفه‌ی «روایت فتح» که رسیدیم همسرم گفت: «تعریفِ یک کتاب از داستان زندگی یک دختر شانزده ساله را شنیده‌ام که روایت فتح چاپ کرده». به یکی از بچه‌های روایت فتح گفتم و ایشان هم کتاب «حنانه» را نشان داد. کتابی کوچک که جهانی را در خود جای داده است.
«حنانه» را بخوانید. شخصیّتِ تصویرشده در این کتاب کوچک، به طرز اعجازآمیزی بزرگ است. در لابه‌لای واژه‌ها و در رگِ سطرهای این کتاب، زندگی جریان دارد. زندگی با همه‌ی سختی‌ها و تلخی‌ها و شیرینی‌‌هایش. زندگی با تمام اجزایش.
«حنانه» را بخوانید. خواندنِ این کتاب شاید یک ساعت هم وقت نگیرد اما بزرگیِ حنّانه چنان روحت را در بر می‌گیرد که مجبوری سر تعظیم در برابر او و در برابر خدایی که او را آفریده است فرو بیاوری. حنّانه به واقع، روایت روحِ رشدیافته‌ی نوع بشر است. روایتِ زندگی دختری که جانِ همه‌ی مردانِ این سرزمین فدای او و فدای یک لحظه آرامش او. نمی‌دانم این عبارات را تحت تأثیر کتاب می‌نویسم یا حرفِ همیشگی‌ام است.
«حنانه» را بخوانید. حنّانه آموزگار بزرگ صبر است. صبر در تمامی شعب معنایی‌اش. صبر به معنی تحمّل رنج‌ها. صبر به معنی ایستادگی بر آرمان‌ها. صبر به معنی جنگیدن با موانع رشد و…
دیگر چه باید بنویسم؟ «حنانه» را بخوانید. نه! «حنانه» را بیاموزید.

پی‌نوشت: چون به برادر عزیزِ «روایت‌فتح»ی‌مان قول دادم چند سطری نظرم را درباره‌ی کتاب بنویسم، این‌ها را هم اضافه می‌کنم. قلمِ خوبِ خانم برادران البته نقشی اساسی در اثربخشی کتاب دارد. اما ای‌کاش در ویراستاری، توجه بیش‌تری به یک‌دست‌شدنِ رسم‌الخطِ کتاب می‌شد. یعنی مثلاً اگر اصل بر جدانویسی واژه‌هاست این اصل در همه‌جا رعایت شود. این تنها نقدی است که به کتاب وارد می‌دانم و البته که ذرّه‌ای از ارزش این کتاب نمی‌کاهد. فقط گفتم شاید در تجدید چاپ لحاظ شود.

محبوبیت: 17%

به نگارش احسان محمودپور در ۲۰م اردیبهشت ۱۳۹۱

معلم‌های من

۵ دیدگاه

|| تقدیم به عزیزانی که تا ابد مدیون شان هستم.

و طفلی که هنوز دبستانی است…
امروز بیش از هر زمان دیگری داشتم به معلم‌هایم فکر می‌کردم. همان‌ها که بی‌قیل‌وقال، شخصیت مرا ساختند و بخش اعظم آن‌چه که امروز دارم را مدیون آن‌ها می‌دانم. همان‌ها که مرا تا ابد بنده‌ی خود ساخته‌اند. می‌دانم که این مطلب را نخواهند دید اما دوست دارم متواضعانه ادای احترام کنم به
خانم رجب‌علی‌فرد معلم کلاس اول دبستان،
خانم آذرنیا معلم کلاس دوم،
آقای نعیمی معلم کلاس سوم،
خانم یامی معلم کلاس چهارم،
و آقای خاطری معلم کلاس پنجم. عزیز جانبازی که تأثیر فراوانی در من داشت.

…حتی اگر راهنمایی باشد،
مقطع راهنمایی به نظر من سرنوشت‌سازترین دوره‌ی دانش‌آموزی است. دقیق‌تر اگر بگویم، مقطع راهنمایی، دوره‌ی ساختن شخصیت اخلاقی بچه‌هاست. اگر صعودی در زندگی بچه‌ها بوده ریشه‌اش در سلامتی زیست دانش‌آموزی همین مقطع است و ایضاً سقوط‌ها.
دوره‌ی زندگی من در مقطع راهنمایی بیش از همه مدیون است به بزرگوارانی مثل
آقای عباس بخشی –مدیر مدرسه و دبیر ریاضیات-. کسی که تمام فهم ریاضی‌ام را مدیون او هستم.
آقای علی‌زاده –دبیر تاریخ-. کسی که علاقه‌ی مرا به تاریخ، سمت و سویی علمی بخشید.
آقای موسوی و آقای پیری -دبیران علوم-.
مرحوم سعید دهکردی –دبیر هنر-. اولین و آخرین استادی که در خوش‌نویسی داشته‌ام.

…و به دبیرستان برسد.
و اما دوره‌ی خاطره‌انگیز دبیرستان. دوره‌ی شکل‌گیری بینش‌ها و گرایش‌های اجتماعی. دوره‌ی تحول‌های عمیق. دوره‌ای که بچه‌ها هویت خود را می‌شناسند.
دوره‌ی دبیرستان من سرشار است از خاطرات شیرین. تلخی زیادی به یاد ندارم. دوره‌ی موفقیت‌های کوچک و بزرگ. از چاپ یادداشت‌های ساده‌ام در صفحه‌ی «مدرسه»ی کیهان تا اثبات قضیه‌ی بطلمیوس برای اولین بار با استفاده از قضیه‌ی کسینوس‌ها. قضیه‌ای که توجه‌ها را به مدرسه‌ی ما بیش‌تر جلب کرد.
یادش به‌خیر. دوستی‌های پر از شوخی و خنده و دعوا و قهر و آشتی. دوستی‌های در مدرسه‌ماندن‌های تا غروب آفتاب و…
امیدوارم این مطلب را معلم‌های فراموش‌ناشدنی‌ام ببینند. با کمال فروتنی، ادای احترام می‌کنم به
آقای داوود رحیمی –مدیر مدرسه-، مردی که قدرش فراتر از آوازه‌اش است.
آقای مهدی رحیمی –معاون آموزشی-، جانباز عزیزی که مونس لحظه‌های درس‌خواندنِ تا غروبِ بچه‌های مدرسه بود وهست.
آقای کریمی –معاون اجرایی و دبیر عربی-، کسی که هنوز هر چه عربی بلدم از آموزه‌های ایشان است.
آقای محمد رئیسی –معلم شیمی-، یک معلم با مرام! یک مردِ دوست‌داشتنی. یک رفیقِ بی‌کلک! پیامک‌های ایشان مرا به روزهای خوشِ زنگ شیمی می‌برد.
آقای تاجیک –معلم زیست-، رفیق قدیمی. بچه‌محل آشنا و رفیق فابریک آقای رئیسی! طعم کلاس آزمایش‌گاه‌های ایشان هنوز در زیر زبانم است. درست مثل آقای رئیسی!
آقای حسن شفیعی و آقای کاظمی –دبیران فیزیک-، که کار مرا از کعبه به میخانه کشیدند! یعنی از فلسفه و ادبیات -که هنوز اصلی‌ترین علاقه‌ی من است- به مهندسی. حالا شده‌ام حکایت آن‌که زمین خورد و تا درِ خانه سینه‌خیز رفت! البته آقای شفیعی غیر از فیزیک، حسابان و جبر هم می‌گفت.
آقای خیرالله‌زاده -معلم تمام شاخه‌های ریاضی-، یک ریاضی‌دانِ واقعی. یک نابغه‌ی گمنام. مردی که مرا به اثبات قضیه‌ی بطلمیوس رهنمون کرد. ذهن مرا منظم و منطقی ساخت و روش حلّ مسئله‌ را به من آموخت. حالا حتی در مسئله‌های اجتماعی نیز اثر آموزه‌های ایشان را احساس می‌کنم.
آقای کرباسی -معلم قرآن-، یک قاریِ خوب. یک استادِ ستودنی و یک رفیقِ قابل اعتماد.
آقای طباطبایی –معلم معارف اسلامی و دبیر پرورشی-، سیّد عزیزی که بعدها مدیر مدرسه شد.
آقای علی‌زاده –معلم تاریخ-، هیچ‌گاه نتوانستم از ایشان نمره‌های مقطع راهنمایی‌ام را دوباره بگیرم!
آقای حکمت –معلم ادبیات و زبان فارسی-، شیرینیِ سه‌شنبه‌های ادبیات۲ را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. خوانش‌های ایشان از آثار منظوم و منثور ادب فارسی بیش از هر امری لذت‌بخش بود.

ممنونم از همه‌ی معلم‌هایم. آن‌هایی که نام بردم و آن‌هایی که حافظه‌ی شلوغ، مرا شرمنده‌ی‌شان ساخته است. زنده باشید که دم پیغمبرگونه‌ی شما مرا به راه رشد رهنمون ساخت.

محبوبیت: 13%

به نگارش احسان محمودپور در ۱۲م اردیبهشت ۱۳۹۱

کوچه‏ نقاش‏‌ها

۴ دیدگاه

|| نگاهی به خاطرات سیّد ابوالفضل کاظمی

کتاب «کوچه نقاش ها»«کوچه‏ نقاش‏‌ها» همان‏‌قدر خوش‌‏مزه و خواستنی است که خود «سید ابوالفضل کاظمی». محال است با «داش‏‌مشدی‏‌های» جنگ صحبت کرده باشی و نامی از «حاج ابوالفضل» گردان میثم نشنیده باشی. خیلی پیش‌‏ترها -حدود سال هشتاد به گمانم- او را در تلویزیون و هم‌راه جمعی با صفا از بچه‏‌های جبهه و جنگ دیده بودم و بیان شیرین و جذابش را چشیده بودم. فرمانده‏‌ی گردان میثم خیلی بیشتر از آن‏‌چه نشان می‏‌دهد صاحب‏‌دل است. وقتی کنار او می‏‌نشینی یا حرف‏‌هایش را می‏‌شنوی، حال عجیبی داری. هم‌راهش که می‏‌شوی، گاهی از خنده نزدیک است به حال انفجار برسی و گاهی انگار که تمام غصه‏‌ی عالم بر دلت می‏‌نشیند و تو را در خود فرو می‏‌برد. همین قدر کافی است تا وقتی خاطراتش را می‏‌بینی، با ولع بخری و با اشتیاق بخوانی.
«کوچه‏‌ی نقاش‌‏ها»(١) روایت جماعت بامرامی است که درس غیرت و مردانگی را در کوچه‏ پس ‏کوچه‌‏های جنوب شهر و هیئت‌‏ها و گود زورخانه‌‏ها مشق کرده‌‏اند. همان‏‌قدر که با مرام هستند باصفایند و همان قدر که با صفا هستند عاشق. خودم چندتای‌شان را از نزدیک تجربه کرده‌‏ام و با برخی‌‏شان از کودکی مأنوسم. سراسر زندگی این‏‌ها خواندنی است. از کودکی و نوجوانی پر از شیطنت‌‏شان بگیر تا جوانی پر از حادثه‏‌شان.
:: قصه‏‌ی جوانی من، قصه‏‌ی باباشمل‏‌بازی و بزرگ‏‌تری بود. فضا مرا می‏‌برد و در خودش غرق می‏‌کرد. دوراه‏ی حیرت بود و من گم‏‌کرده‌‏ای داشتم. یا می‏‌بایست لات می‏‌بودم و گلیم خودم را از آب برون می‌‏کشیدم و زور نمی‌‏شنفتم؛ آن‏‌هم با قلدری؛ یا می‏‌بایست نوچه می‏‌بودم و گنده‏‌لات‏‌ها یک کتی می‌‏آمدند تو سینه‌‏ام. لاتی هم برای خودش رسم و رسومی داشت.

کتاب «کوچه‏‌ی نقاش‌‏ها» سیر تحول آدم‏‌هایی است که در متن کثافت و در لجن‌‏زار دنیامردگی، دعوت زندگی‏‌بخش آسمان را اجابت کرده‏‌اند و خود را به ضیافت حیات طیبه رسانده‌‏اند. (٢)
:: قاسم آمده بود انقلاب کند! به محله‌‏ای آمده بود که بیشتر جوان‏‌هایش اهل قمار و میکده بودند؛ اما هیچ وقت دستش را توی جیب کسی نکرد ببیند طرف قاپ و تاس و ورق توی جیبش دارد یا نه. وقتی درس اخلاق به‌مان می‌‏داد، تو روی ما نگفت که من آمده‏‌ام با قمار جنگ کنم. همه می‏‌گفتند این کارها را نکنید؛ بد است. قاسم آمده بود بگوید چه کار کنیم، خوب است. تا آن موقع چنین اتفاقی در محل ما نیفتاده بود.

متن خاطرات «داش ابوالفضل» گردان میثمی‌‏ها، دستت را می‏ گیرد و به روزهای مبارزه می‏‌برد تا دریابی چگونه عاشوراییان آخرالزمانی یک‌دیگر را پیدا می‏‌کرده‏‌اند و چگونه قافله‏‌شان کامل می‏‌شده است.
:: سال ١٣۵٣ با پسر حاج ماشاءالله، عضو باشگاه ابومسلم شدیم و هفته‌‏ای یکی دو بار می‏‌رفتیم تمرین کشتی می‌‏کردیم. آقای گودرزی فنون کشتی را یادمان می‌‏داد. در آن باشگاه دوستان جدیدی پیدا کردم که یل کشتی بودند؛ جعفر جنگ‌‏روی، ابراهیم هادی و اصغر رنجبران… آن‏‌ها یکی دو سال از من بزرگ‏‌تر بودند و خبره‌‏تر؛ اما کم ‏کم با هم چفت شدیم و دوستی‏‌های‏‌مان ریشه‏‌دار شد. بعد از مدتی یک جوان خوش‌‏قواره آمد که هیکلی ورزیده داشت؛ سبزه‏‌رو بود و چشم و ابرو مشکی؛ خیلی باابهت و مردانه. خیلی زود اسمش سر زبان‌‏ها افتاد؛ احمد متوسلیان.

و همین‏‌طور می‏‌روی تا متن بزرگ‌ترین حادثه‌‏ی تاریخ انقلاب‏. دفاع مقدس و آدم‌‏هایش. دفاع مقدس و جبهه‏‌هایش. دفاع مقدس و تلخی‌‏ها و شیرینی‏‌هایش.
«کوچه‏‌ی نقاش‌‏ها» بیش از آن‏‌که خواندنی باشد خوردنی است. بیش از این توضیح نمی‏‌خواهد. این کتاب را باید چشید.

:: فرصت را خوب دیدم و نیرو را برپا دادم. فضا عوض شد. وقتی عشق آمد وسط، اگر کسی هم خوف داشت، رو نمی‏‌کرد. دل‏‌ها قرص شد با ذکر خدا. بعد گروهان فدک و بقیع را فرستادم سمت چپ «نعل اسبی» و گروهان نینوا را سمت راست. رفته بودیم تکلیف‌‏مان را با عراق یک‏‌سره کنیم، از سه طرف خوردیم با پاتک. دریای آتش و خون شد. خودم هم خل‏‌بازی‏‌ام گل کرده بود. بلندگو را گرفتم و راه افتادم وسط بچه‌‏ها تا رجز بخوانم و روحیه بدهم. نمی‌‏دانم برای خدا بود یا برای خودم. خوفم را پنهان کردم و راست ایستادم…

١| خاطرات سید ابوالفضل کاظمی، انتشارات سوره مهر، ١٣٨٩ (+)
٢| یا أیها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول إذا دعاکم لما یحییکم (سوره انفال، آیه٢۴)

محبوبیت: 13%

به نگارش احسان محمودپور در ۳۱م فروردین ۱۳۹۱

از اروند تا ویوودینا

۶ دیدگاه

||درباره‌ی رمان «پرواز بر فراز ویوودینا»

پرواز بر فراز ویودینا“نبرد مسلمانان بوسنیایی با دژخیمان صرب، یک سرود جاودان بود. یک قوس و قزح در آسمان همیشه ابری غرب. حکایت مظلومیت مردم بوسنی و هرزگوین، تاریخ انسانیت را شرمنده کرد و آدم‌های این گوشه از سرزمین خدا، هم‌رزم با فرشته‌ها به ستیز با دیوان و ددانِ دود و آهن رفتند. و در این میان، آنان که تا همیشه‌ی تاریخ شرمنده نخواهند بود، سرافرازانی هستند که این مظلومین را یاری کردند.”
این جملات دیباچه‌ی رمان «پرواز بر فراز ویوودینا»ست. روایت خواندنی محمود اکبرزاده از جنگ نابرابر بوسنی و حضور مردان انقلاب اسلامی در سارایوو، چنان به وجدت می‌آورد که نمی‌فهمی کتاب سی‌صد و خورده‌ای صفحه‌ای را ظرف یک روز به پایان برده‌ای. از لابه‌لای سطرهای این رمان به کوچه پس کوچه‌های سارایوو سرک می‌کشی. به X1 می‌روی. منطقه‌ی اطراف پرالجیا را سیر می‌کنی و در گروهان یک‌دست‌ها با دشمن صربی می‌جنگی. در لابه‌لای سطرهای این رمان، ویوودینا رنگ اروند و کارون دارد. پرالجیا ارتفاعی شبیه به بازی‌دراز می‌یابد. سارایوو به خرمشهر می‌ماند. و بوسنیایی‌ها… بوسنیایی‌ها البته در متن جنگ و جنگ‌جویی دارند مشق جهاد الهی را نزد «سردار» می‌آموزند.
رمان «پرواز بر فراز ویوودینا» خواندنی است.
که هم روایت تاریخ است
“جنگ مسلمان‌ها با صرب‌ها به خیلی سال قبل برمی‌گردد. اوایل -شاید صد سال قبل- این جنگ یک جنگ طایفه‌ای بود. در حقیقت از همان زمان که تعداد مسلمان‌ها در یوگسلاوی سابق زیاد شد، مسلمان‌کشی هم زیاد شد. اما موقع حکومت کمونیسم نه تنها مسلمان‌ها، که هیچ قومی نمی‌توانست ادعای استقلال کند. اما همین که پرچم سرخ به آتش کشیده شد، جمهوری‌های یوگسلاوی سابق اعلام استقلال کردند اما همین که نوبت بوسنی و هرزگوین رسید، صرب‌ها شمشیرهای‌شان را از غلاف بیرون کشیدند… البته نمی‌گفتند که با استقلال مسلمانان مخالفیم. لااقل ظاهر را حفظ می‌کردند. اما انگار اربابان‌شان دستور داشتند به هر قیمتی شده، جلو به وجود آمدن یک کشور مسلمان در قلب اروپا را بگیرند. این بود که به بهانه‌ی داشتن تعداد زیادی کارخانجات نظامی و حضور صدهزار نیروی ارتشی در بوسنی و هرزگوین، گفتند به هیچ وجه مرکز مسلمانان را ترک نخواهند کرد و از همان روز جنگ شروع شد. جنگ که نه، نسل‌کشی. از آن روز تا امروز لااقل یک‌صدوپنجاه هزار مسلمان را قتل عام کرده‌اند. که از این تعداد، حدود صد و بیست هزار نفرش غیرنظامی بوده‌اند. یعنی مردم عادی کوچه و خیابان را به رگبار بستند و زیر آتش زنده زنده سوزاندند. و این طوری شد که الان ما نزدیک به دو میلیون آواره و سرگردان داریم که از ترس جان‌شان به اطراف گریخته-اند…”
و هم روایت ایستادگی مظلومانه‌ی مسلمانان بوسنی
“…ببین «اریک»! این‌ها که می‌گم یادت نره. به هر کجای دنیا که رفتی باید هر روز -و حتی اگر لازم بود- هر ساعت حرف‌های منو پیش خودت تکرار کنی تا یادت نره. چون شاید من و تو دیگه همدیگرو نبینیم که من این حرف‌ها رو برات بزنم. پس خوب گوشاتو باز کن. پسرم! این‌جا وطن ماست. همین جا که الان من و تو وایسادیم، همین جایی که تو به دنیا اومدی و بزرگ شدی. این‌جا وطن ماست. اگه یه روز صرب‌ها این‌جا رو گرفتن، یا هر کس دیگه‌ای -در هر کجای دنیا که بودی- یادت باشه این‌جا وطن ماست. یادت باشه که من و تو و مامان و پدربزرگ و مادربزرگ و همه مسلمانیم. مسلمان و همه‌مون اهل بوسنی هستیم. شهرمون «سارایوو»ست. فهمیدی؟ یادت باشه که ما چون مسلمانیم دارن این بلا رو سرمون میارن و از خاک‌مون بیرون‌مون می‌کنن و خونه‌هامون رو آتیش می‌زنن و دوستان‌مون رو می‌کشن. فهمیدی اریک؟ پس یادت باشه، این‌جا وطن ماست و ما همه مسلمانیم…”
رمان «پرواز بر فراز ویوودینا»(+) واقعاً خواندنی است. همین.

محبوبیت: 14%

به نگارش احسان محمودپور در ۲۷م فروردین ۱۳۹۱

یادی از دکتر مددپور

بدون دیدگاه

هنوز چند ماه نمی‌شد که پا به دانشگاه گذاشته بودم با سری شوریده و دلی بی‌قرار و عزمی برای تغییر جهان -که هم‌چنان با من است-. پاییز سال هشتاد و دو بود و من که تازه مشق دانشجویی می‌کردم و -تحت تأثیر سخنرانی‌های استاد رحیم‌پور- به دنبال منابعی برای مطالعه بودم، با راهنمایی یکی از اساتید با فصل‌نامه‌ی «کتاب نقد» (+) آشنا شدم. یکی از بزرگ‌ترین فواید «کتاب نقد» برای من -در کنار محتوای بسیار غنی آن که هنوز نیز کارآمد است- آشنایی با اساتید و صاحب‌نظران وفادار به مبانی اسلام ناب و انقلاب اسلامی بود. خوب به خاطر دارم که سومین یا چهارمین «کتاب نقد»ی که خواندم، شماره‌ی ٢٢ آن بود در باب جریان‌شناسی سیاسی و فرهنگی ایران معاصر. در این میان، مقاله‌ای بیش از سایر مقالات در نظرم جلوه می‌کرد و مرا مفتون ادبیات متفاوت، قلم شیوا و تحلیل عمیق خود می‌ساخت. مقاله‌ای که نام نویسنده‌اش برایم غریب می‌نمود.
«نیم‌نگاهی به جریان‌های پست مدرن در تفکر ایران معاصر» اولین مقاله‌ای بود که از مرحوم دکتر «محمد مددپور» خواندم. تحلیل عمیق ایشان از عالم مدرن مرا به وجد می‌آورد.
برای نخستین بار در قلمرو مدرنیته حق حیات انسان میان‌مایه و دون‌مایه به رسمیت شناخته شده است. او می‌تواند در تمتع از طبیعت و حیات غریزی خویش با هم‌نوعان خود مسابقه دهد، اما در این وضع و حال، تکیه‌گاه قدسی و معنوی فراگیر و یا خانواده و سلسله مراتب معنوی از او دریغ می‌شود. آرامش و هم‌دلی سنتی از میان می‌رود و جهان معنوی انسان بسیار تنگ و تاریک می‌شود، چنان‌که هر مرتبه از جهان متعالی بیرون از ساحت عقل ناسوتی آدمی، یک‌سره انکار و بی‌اعتبار می‌گردد. این راسیونالیته و عقلانیت که فقط در خدمت قدرت عرفی و تصرف طبیعت است، انکار هر قدرت ماوراء طبیعی و نهادها و سنّت قدسی کهن را از لوازم ذات خود دارد و موضوعیت نفس ناسوتی بشری را در مقام مبدائیت عالم می‌بیند. انسان مدرن به سخن زرتشت نیچه چنین احساس کرده بود که «خدا مرده است» و این احساس به سخن میشل فوکو به معنایی نابودی خود انسان نیز بود… بنا بر این در پایان عصر مدرنیته بشر به جایی رسیده است که نه می‌تواند زندگی خودساخته‌ی خویش را تاب آورد و نه راه تصحیح این خطا را دارد. البته این را نیز درک می‌کند که بشر به پایان کلّی عصر خویش نرسیده و ریشه‌کن نشده است. این وضع در همه‌ی تمدن‌های بشری در پایان سیطره یافته است و هر بار مفرّ و انفتاح و گشایشی برای او از آسمان رسیده است…“(١).
او در پایان همین مقاله ذکر خیری از مرحوم «سید احمد فردید» به میان می‌آورد و دفاع جانانه‌ای از او می‌کند: “فردید انسانی بود با خلقیاتی غریب به غربت حکمت انسی و علم‌الأسماء تاریخی، با زبانی غریب‌تر از زبان‌های فراموش‌شده‌ی خاورمیانه‌ی کهن. همواره حجاب‌های تاریک میان او و نسلی که حاصل صد و پنجاه سال تفکر ترجمه‌زده‌ی خودبنیاد منفصل از حقیقت کتاب و سنّت و ولایت و خودآگاهی حقیقی بود، وجود داشت. اما در باب نسبت فردید با هایدگر که بسیاری از ظن خویش او را تابع بی‌چون و چرای هایدگر می‌دانند و هایدگری‌اش می‌خوانند، نکته‌ی اول آن که میان ساحت تفکر شعری هایدگر و ساحت ایمان نور محمدی‌مسلمانی فردید، زمین تا آسمان فاصله است…“(٢).
آن زمان همین دفاع از فردید این حدس را در من به وجود آورد که او باید شاگرد فردید باشد اما بعدها در آخرین مصاحبه‌ای که از او -پس از فوتش- منتشر شده -که البته اعتبار آن محل تردید است- (+) خواندم که چنین ادعایی نداشته است. اما به هر حال عمق ارادت و نیز تأثیرپذیری او از فردید بر آنان که اندکی با ایشان آشنایی دارند پوشیده نیست.
نگاه عمیق و قلم مقتدر دکتر محمد مددپور را بعدها در مجموعه‌ی بی‌نظیر «سیر تفکر معاصر» بیشتر تجربه کردم. زیباترین تعبیری که در مورد شهید آوینی دیده‌ام عبارتی است که ایشان در دیباچه‌ی کتاب «ماهیت تکنولوژی و هنر تکنولوژیک» آورده است: “به یاد آموزگار عملی و نظری مرگ‌آگاهی: شهید سید مرتضی آوینی”.
من کتاب‌های مرحوم مددپور (+) را -آن مقدار که مطالعه کرده‌ام- یکی از بهترین منابع غرب‌‌شناسی انتقادی می‌دانم و البته وفاداری ایشان به مبانی اسلام ناب و انقلاب اسلامی برایم کاملاً واضح است.

١. فصل نامه کتاب نقد، ش٢٢، ص٧٢
٢. همان، ص٨۶

محبوبیت: 10%

به نگارش احسان محمودپور در ۱۵م فروردین ۱۳۹۱

تفاوت از زمین تا آسمان است.

۱۴ دیدگاه

|| در باب تفاوت ماهوی «انقلاب اسلامی» با آن‌چه «اورول» تصویر می‌کند.

یک
رمان نام‌آشنای «قلعه حیوانات» اثر «جورج اورول»(+) داستانی است استعاری درباره‌ی خاست‌گاه و مبدأ و منتهای انقلاب‌های سوسیالیستی که از ١٩١٧ در روسیه آغاز شد. «اورول» با زبردستی مثال‌زدنی، حرکت انقلابیون چپ‌گرا را در قالب این رمان به تصویر و بل‌که به چالش کشیده است. تمام آرمان‌ها، شعارها و اقداماتی که در جریان انقلاب حیوانی مزرعه‌ی «مانر» تصویر می‌شود هم‌سان انقلاب بلشویک‌هاست. انقلابی که با آرمان‌ها و شعارهایی آغاز و پس از مدتی به ضدارزش خود تبدیل می‌شود. مزرعه‌ی «مانر» همان روسیه‌ی آغاز قرن بیستم و «آقای جونز» مالک مزرعه همان تزار می‌باشد که دیکتاتوری ظالمانه‌ای را بر سراسر روسیه مسلّط ساخته است. در این شرایط حیوانات به رهبری خوک‌ها که نماد سوسیال‌دمکرات‌های مارکسیست روسیه هستند با الهام از یک خوک پیر، «میجر» که همان مارکس است دست به انقلاب می‌زنند و موفق می‌شوند مزرعه را فتح نمایند. انقلابیون پیروز که حالا نام مزرعه را به «مزرعه‌ی حیوانات» تغییر داده‌اند، هفت فرمان را به عنوان قانون اساسی تصویب و اعلام رسمی می‌کنند. از این پس مزرعه دچار بحث‌های داخلی و جنگ قدرت بین دو گروه از خوک‌ها می‌شود. «ناپلئون» (که بدل از استالین است) موفق می‌شود با استخدام نه سگ وحشی (که بدل از پلیس مخفی روسیه «چکا»ست)، «اسنوبال» (که بدل از تروتسکی است) را از صحنه‌ی انقلاب حذف کند و سلطه‌ی خود را بر مزرعه بلامنازع گرداند. از این‌جاست که زندگی حیوانات به تدریج سخت می‌شود و شرایط به سمت سختی‌های قبل  از انقلاب می‌رود. «باکستر» نام اسب زحمت‌کشی است که نماد طبقه‌ی کارگر است. او دل‌خوش به وعده‌های سران جدید مزرعه و از سر احساس مسئولیت، آن قدر کار می‌کند که از پا می‌افتد و سرنوشتش همانی می‌شود که قبل از انقلاب برای امثال او تصور می‌رفت. «ناپلئون» هم به تدریج به ارزش‌های انقلاب پشت کرده و هفت فرمان را یکی پس از دیگری نقض و سپس استحاله می‌نماید. در پایان پیوندی معنادار بین «خوک‌ها» به عنوان سران انقلاب و «انسان‌ها» به عنوان دشمنان انقلاب شکل می‌گیرد که این برای حیوانات مزرعه، معنایی جز مرگ انقلاب و بازگشت به دیکتاتوری قبل از انقلاب ندارد.

دو
قلعه حیواناتآن‌هایی که با انقلاب بلشویک‌ها آشنایی دارند و مارکسیزم لنینیزم را می‌شناسند خوب می‌دانند که مدعای چپ‌ها از همان اول هم متضمّن تناقض‌های مبنایی و فلسفی زیادی بود(١) و همین تناقض‌ها زمینه‌ساز دیکتاتوری پرولتاریایی انقلابیون چپ‌گرا را فراهم آورد. حکومتی که مدعی بود «حکومت توده‌ایِ مردمیِ متکی به حرکت مردم و متعهد به نیازهای مردم»(٢) است در همان سال‌های اولیه تغییر مسیر داد و مردم به کل از محاسبات دولت حذف شدند. یک حزب با چند میلیون نفر عضو حاکم شد و در حزب هم فقط همان رده‌ی بالای کادر مرکزی تصمیم‌گیر بود و بقیه پیاده‌نظام. کار به جایی می‌رسد که در سراسر شوروی حتی مسافرت از یک نقطه به نقطه‌ی دیگر ممنوع شده بود و محدودیت‌ها و محنت‌هایی فراتر از این‌ها که در تاریخ‌ها و رمان‌های آن سال‌ها مندرج است.
القصّه، رمان «قلعه‌ی حیوانات» روایت نشیب و فراز انقلاب مارکسیستی بوده و به خوبی تصویرگر نظام توتالیتر کمونیست‌هاست. حتی اگر این رمان با حمایت و هدایت جریان آمریکایی ضدکمونیست در طول جنگ سرد منتشر شده باشد.(٣)

سه
با علنی‌شدن جنگ نرم و مخصوصاً پس از فتنه‌ی ١٣٨٨، خیلی‌ها مثل من که به پدیده‌ای واقعی به نام «ناتوی فرهنگی»(+) باور دارند، شاهد جریان خزنده‌ای هستند که فارغ از هیاهوی دعواهای سیاسی و بلبشوی رسانه‌ای کشور، آرام آرام چون خوره در حال نابودکردن پیکر باورهای جامعه‌ی‌مان است. این جریان البته از فقر تئوریکی که گریبان کم‌سن‌وسالان جامعه‌ی ما را گرفته، استفاده می‌کند و ابایی ندارد از این‌که تجربه‌های جنگ سرد را به میدان بیاورد. در این میان آن‌چه به وضوح قابل مشاهده و لمس است، جریان ترجمه‌های جهت‌دار کتاب‌هایی است که در دوران جنگ سرد علیه جبهه‌ی کمونیسم منتشر شده بود. اما این بار با مقدمه‌نویسی‌ها و حاشیه‌نگاری‌ها و جریان‌سازی‌هایی که توجه را از انقلاب‌های سوسیالیستی به انقلاب اسلامی برگرداند. از جمله‌ی این رمان‌ها «قلعه‌ی حیوانات» است.
اگر به نبرد سرنوشت‌ساز فرهنگی اعتقاد داشته باشیم، اگر بفهمیم که غفلت از این حوزه برابر با از دست‌ دادن عقبه‌ی جبهه‌‌ی‌مان است، اگر قدری از سطح یقه‌درانی‌های ژورنالیستی و سیاسی به عمق اندیشه و فرهنگ بیاییم، آن گاه باور قلبی من این است که در این مصاف، ما رسالتی جز تبیین مبنای تئوریک انقلاب اسلامی نداریم و این کیمیایی است که مس‌های زنگارگرفته‌ی جامعه‌ی ما را طلای ناب می‌کند و کار را به جایی می‌رساند که سرکنگبین خیالی دشمن برایش جز صفرا نیفزاید!

چهار
و اما در باب تفاوت ماهوی «انقلاب اسلامی» با آن‌چه «اورول» تصویر می‌کند:
نخست آن‌که مبنای الهی انقلاب اسلامی اساساً با مبنای انقلاب کمونیست‌های اومانیست تفاوت دارد. انقلاب اسلامی ریشه در فطرت بشر دارد و مبتنی بر حیات باطنی انسان است و انقلاب اومانیست‌ها -خواه کمونیستی باشد خواه لیبرالیستی، خواه شرقی باشد خواه غربی- در زندگی ناسوتی بشر درجا می‌زند و سقفی فراتر از غریزه ندارد و حاکمیت نفس اماره، ریشه‌ی بن‌بست‌ها در انقلاب‌های اومانیستی شرق و غرب است. در واقع آن چه باعث می‌شود قبل و بعد انقلاب‌های اومانیستی تفاوت اساسی با هم نداشته باشد همین است که پس از انقلاب نیز نفس اماره‌ی بشر عهده‌دار تدبیر جامعه است و تفاوت تنها در شکل است؛ قبل از انقلاب، نفس اماره‌ی پادشاه حاکم است و بعد از انقلاب، نفس اماره‌ی جمعی. اما انقلاب اسلامی، بازگشت به عهد حاکمیت الهی است و این اساساً با نظام‌ها و انقلاب‌های اومانیستی بشری تفاوت دارد. تفاوتی از زمین تا آسمان.
دوم آن‌که مبنای فطری و عقلانیت الهی انقلاب اسلامی باعث می‌شود تا انقلاب پابه‌پای تاریخ بیاید و هیچ‌گاه گرفتار سکون و ایستایی نشود. پس منتهای انقلاب اسلامی هیچ‌گاه بن‌بست ندارد و انقلاب قادر است خود را در هر دوره‌ای مقتضی با شرایط روز بازتولید نماید و این است راز پیوند نسل‌های مختلف با انقلاب اسلامی در طول این سی و چند سال. اما آن طرف، در تزاحم غریزه‌ها و اراده‌های نفسانی، چیزی جز بحران متولّد نمی‌شود و منتهایی جز بن‌بست وجود ندارد.
سوم آن‌که اگرچه نفی نمی‌کنم که رگه‌هایی از اشرافیت طاغوتی در زندگی برخی مسئولان وجود داشته اما این موضوع اساساً با «ترمیدور» (بازگشت به ارزش‌های پیش از انقلاب) متفاوت است. دلیل واضح آن هم زندگی پاک سکان‌دار اصلی انقلاب اسلامی و نیز خیل عظیم وفاداران به مبانی انقلاب اسلامی است که پای جمهوری اسلامی ایستاده‌اند و این نه مدعای من بل‌که اذعان خود غربی‌هاست.
و بالاخره آن‌که بهار بیداری اسلامی ملت‌های منطقه (+) که آرمان‌های انقلاب اسلامی را فریاد می‌کنند بزرگ‌ترین دلیل بر تداوم انقلاب اسلامی و راه حضرت امام روح‌الله است که امروز می‌رود تا مسیر ظهور را بگشاید. که «این هنوز از نتایج سحر است».

١| ن.ک به کتاب «نقدی بر مارکسیسم» (+) اثر شهید مطهری
٢| وامی است از آقا (+)
٣| ن.ک به کتاب «جنگ سرد فرهنگی» (+و+) اثر فرانسس ساندرز.

پی‌نوشت: این نوشته مصداق بارز فرمایش مولانا امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود که فرمود “الدهر أنزلنی ثمّ أنزلنی ثمّ أنزلنی حتی یقول معاویة و علیّ”.
اگر نبود دردی که به شدت آزارم می‌دهد و اگر نبود تولید مکرر فقر تئوریک در میان کم‌سن‌وسالان جامعه از طریق فیلم‌ها و سریال‌های دانلودی و بازی‌های کامپیوتری وارداتی، شاید هرگز به نوشتن این مطلب دست نمی‌زدم که بخواهم انقلاب آسمان‌شکوه اسلامی را با انقلاب‌های کمونیستی مقایسه کنم. بهانه‌ی این مطلب اما اتفاقی است که چند وقت پیش افتاد؛ در یک کتاب‌فروشی در یکی از مراکز خرید اشرافی در غرب تهران مشغول سیاحت کتاب‌ها بودم که دیدم یکی از فروشنده‌ها مشغول ارائه‌ی مشاوره در باب رمان به یک دختر خانم نوجوان است. از موضوعات رومانتیک و عشق‌های مثلثی (و مربعی و ذوزنقه!) تا رمان‌های اجتماعی که از نویسندگان کاملاً خوش‌نام و مستقل(!) یک به یک معرفی می‌کرد. تا رسید به «قلعه‌ی حیوانات» اورول. کتاب را برداشت و گفت: “بهترین و کوتاه‌ترین رمانیه که می‌تونی بخونی. اگه کتاب دیگه‌ای بخری من اینو بهت هدیه می‌دم. توصیه می‌کنم این کتابو بخون تا بفهمی…”. نمی‌دانم متوجه نگاه من (با این قیافه‌ی تابلو!) شد یا چیز دیگری مانع از ادامه‌ی حرف‌هایش شد اما لحنش تغییر کرد و ادامه داد: “این رمان درباره‌ی یه مزرعه است که حیووناش در مقابل صاحب مزرعه انقلاب می‌کنن. خیلی خوندنیه!”. بگذریم.

برای دریافت متن کامل انگلیسی «قلعه‌ی حیوانات» اینجا (+) را کلیک کنید.

محبوبیت: 36%

به نگارش احسان محمودپور در ۵م فروردین ۱۳۹۱

به حضرت بهار سلام کن!

۱ دیدگاه

گفت: «با بهاران روزی نو می‌رسد و ما هم‌چنان چشم به راهِ روزگاری نو».
و ادامه داد: «اکنون که جهان و جهانیان مرده‌اند، آیا وقت آن نرسیده است که مسیحای موعود سر رسد “و یحی الأرض بعد موتها”».(١)

نگاه به آسمان می دوزم.
اکنون که جهان و جهانیان تشنه‌اند،
اکنون که خزان سستی امّت اسلامی رو به پایان است،
آیا وقت آن نرسیده است که…

و صدایی از درونم می گوید: “السّلام علی ربیع الأنام و نضرة الأیام”(٢)
-سلام بر بهار مردم و شادابی روزگاران-

به حضرت بهار سلام کن!

١. شهید آوینی
٢. زیارت امام زمان به نقل از سید بن طاووس

محبوبیت: 11%

به نگارش احسان محمودپور در ۱م فروردین ۱۳۹۱

به گمانم فردا روز خوبی باشد.

۴ دیدگاه

یادداشت مهمان :: به قلم محمد نمازی
کوتاه از غصه‌های شب عید

نزدیکِ سال نو، شهر پر از شور و هیجان می‌شود. خیابان‌ها شلوغ می‌شوند، مغازه‌ها مملو از خریدار؛ مغازه‌های لباس‌فروشی، لوازم خانگی، شیرینی و آجیل‌فروشی و… . صدا و سیما هم احتمالاً به قصد داغ کردن این بازار، به قصد نشان دادنِ شور و هیجان مردم، به قصد نشان دادن شادی و امید مردم و شاید به دلایل دیگر، از دو ماه مانده به نوروز، تقریبا هر شب، خریدِ شب عید مردم و شلوغی و رونق بازار را جزء مهم‌ترین عناوین بخش‌های خبری خود قرار می‌دهد. مجموعه‌ی این مسایل چنین القا می‌کند که همه‌ی مردم، شاد و امیدوار مشغول خرید انواع و اقسام اقلام مصرفی هستند و یا اگر نیستند، باید باشند.
اما این‌ها همه‌ی مردم نیستند. اگر هم همه‌ی مردم باشند، همه‌ی‌شان شاد نیستند! البته دلیلی ندارد که همه هم ناشاد باشند. بسیاری از مردم واقعاً شاد و امیدوارند. خیلی دیگر هم نه. خیلی‌ها گرفتارند. مریضی و گرفتاری، عید و غیرعید نمی‌شناسد. همین روز‌ها که بسیاری از ما مشغول خرید و آماده شدن برای آغاز پر شور سال نو هستیم، بسیاری از مردم درگیر مشکلات خود هستند. همین روز‌ها مادر‌هایی دل‌شوره‌ی فرزندان مریض‌شان را دارند، با هر آهِ برآمده از درد دختر یا پسرشان، دل‌شان می‌سوزد اما صدای‌شان در گلو خفه می‌شود. مردی که دخل و خرجش به هم نمی‌خورد، این روز‌ها که خیلی‌ها بچه‌های‌شان را با دل‌خوشی به خرید می‌برند، با خجالت به خانه می‌رود و با خجالت به اخبار نگاه می‌کند. این روز‌ها که زوج‌های جوان با علاقه به یک‌دیگر و با تفاهم به خرید وسایلی هر چند کوچک برای سفره‌ی هفت سین‌شان می‌روند، زن و شوهر‌های جوانی هستند که هر شب با هم دعوا دارند و سر هم داد می‌کشند و جز اعصاب به‌هم‌ریخته چیز دیگری ندارند. همین روز‌ها که دختران کوچک برای پدران و مادران‌شان ناز می‌کنند و لباس‌های صورتی و نارنجی‌شان را به تن می‌کنند تا بابا و مامان خوش‌شان بیاید و قربان‌شان بروند، دختران و پسران دیگری هستند که جز دعوا‌های خانگی بابا و مامان چیز دیگری ندارند. حتی اگر زیباترین لباس‌ها را هم داشته باشند، دل‌شان به آن‌ها خوش نمی‌شود. این روز‌ها که پدر بزرگ‌ها عیدی نوه‌ها را آماده می‌کنند و مادربزرگ‌ها برای شام شب عید تدارک می‌بینند، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی در خانه‌ی سال‌مندان، چشم به راه فرزندان‌شان هستند تا شاید برای یک بار در  سال هم که شده، سری به آن‌ها بزنند. همین ایام که خیلی‌ها آماده می‌شوند تا به سفر بروند و نفسی تازه کنند، جان‌باز‌های اعصاب و روان هنوز اعصاب ندارند و شیمیایی‌ها هنوز نفس!
ما ذکر این مشکلات را از اهل بیت علیهم السلام یاد گرفته‌ایم. فقط کافی است به دعای جوشن صغیر (+) مراجعه کنید. این‌ها سیاه‌نمایی و ناامیدکردن مردم نیست. باید مشکلات مردم را به خاطر داشت. باید برای حل مشکلات مردم تلاش کرد. اگر کاری نمی‌توانیم بکنیم، راه دعا بسته نیست. باید برای مردمی که گرفتارند غصه خورد و گاهی حتی گریه کرد. باید هم ناراحت بود هم شاد. مثل اهل بیت علیهم السلام که قهرمانِ میدانِ جمعِ چیز‌های به ظاهر متضاد و حتی متناقض هستند. جمع شادی و غم، جمع کار برای آبادانی دنیا، زهد و چشم پوشی از دنیا و ثروت. جمع دنیا و آخرت. جمع سیاست و اخلاق و… . ما هم با همه‌ی این مشکلات باید خوش‌حال باشیم در حالی‌که ناراحتیم!

پی‌نوشت۱: اضافه کنید به غصه‌های بالا، وضعیت دل‌خراش مردم غزه و سکوت دیگران، وضعیت مردم افغانستان و بی‌خیالی مجامع، وضعیت مردم بحرین و سکوت اعراب. این‌ها از سختی‌های زمستان است و ان‌شاالله بهار در راه است. السلام علی ربیع الأنام و نضرة الأیام.

پی‌نوشت۲: به دوستان پیش‌نهاد می‌کنم که قرار بگذاریم، قبل از عید یا در ایام عید به اتفاق، به یکی از آسایش‌گاه‌های جان‌بازان یا سال‌مندان سری بزنیم. این هم بالأخره از مصادیق «جهادی» در تهران است.

محبوبیت: 13%

به نگارش احسان محمودپور در ۲۲م اسفند ۱۳۹۰

دیانت آمریکایی

۶ دیدگاه

|| جنبش «۹۹%» علیه چیست؟

 

یک. آمریکا خاستگاهی مذهبی دارد. این جمله را بارها از زبان آدم‌های گوناگون شنیده‌ام. «آفتاب آمد دلیل آفتاب»شان نیز همان جمله‌ی روی اسکناس یک دلاری است که In God We Trust. چنان آمریکا را مذهبی می‌دانند که گویی درباره‌ی تمدّنی دین‌دار، سعادت‌مند و آرمانی بحث می‌کنند و تو اگر آمریکا را نشناخته باشی باورت می‌آید که جامعه‌ی موعود مدرنیته، مظهر دین‌داری و رستگاری است.

دو. آمریکا خاستگاهی مذهبی دارد. بله! مذهب آمریکا، مذهب اصالت سود و لذّتِ این‌جهانی است. «پیوریتنیزم» که مذهب رسمی آمریکاست، شعبه‌ای از پروتستان است که سرمایه‌اندوزی و تولید ثروت را مصداق عینی فضیلت و عمل خیر می‌داند و سرمایه‌‏دارها «آیات و نشانه‏‌هاى برکت‏ خدا» تلقى مى‏‌شوند.(١) تقوا در واژگان آمریکایی معنایی جز کسب سود ندارد و دیگر فرقی نمی‌کند که این سود از چه راهی و با چه وسیله‌ای و به چه قیمتی به دست آمده باشد. این نگاه البته ریشه در روح یهودی‌زده‌ی پیامبران مدرنیته و رهبران عصر موسوم به روشن‌گری دارد. در واقع احکام تحریف‌شده‌ی یهود که ربا و قمار را ارزش دینی می‌داند، زیربنای دیانت آمریکایی را تشکیل می‌دهد.(٢)

سه. آمریکا خاستگاهی مذهبی دارد. مذهب آمریکایی در صورت مدعی مسیحیت است و در سیرت پای‌بند به باورهای دهشت‌ناک یهودیت تحریف‌شده. و این همان است که با عنوان مسیحیت صهیونیستی یا صهیونیزم مسیحی شناخته می‌شود. سیرت مذهب آمریکایی را به وضوح می‌توان در صورت زرسالاران و جنگ‌سالاران عالم مدرن مشاهده کرد که فضیلت خود را در استثمار و استحمار مردم جهان دانسته و حقاً و انصافاً که در کسب فضایل پیش‌تازند.(٣) باور به گزاره‌های یهودیت تحریف‌شده البته نتیجه‌ای جز پای‌بندی به مبانی تشکیل رژیم صهیونیستی ندارد و بر همین اساس است که باید آمریکانیزم را زمینه‌ساز فکری و مددرسان اقتصادی و سیاسی صهیونیزم دانست. این‌جاست که دیگر مهم نیست روزی چند انسان در سرزمین‌های اشغالی کشته می‌شوند بلکه مهم تحقّق اباطیل رهبران عصر موسوم به روشن‌گری است که خود را نسبت به آرمان اسرائیل وفادار می‌دانسته‌اند.(۴)

چهار. آمریکا خاستگاهی مذهبی دارد. مذهبی که یک سرش به فردگرایی اومانیستی متّصل است و سر دیگرش به باورهای داروینیستی. یعنی مذهبی که از یک طرف انسان را حیوانی تکامل‌یافته در بستر ناسوت می‌داند و از طرف دیگر این حیوان مترقّی را مرکز و مدار عالم می‌داند که مجاز است هر کاری می‌خواهد انجام دهد مشروط به آن‌که علیه باورهای زیربنایی آمریکا کاری نکند و بل‌که حتّی فکر هم نکند.

پنج. آمریکا خاستگاهی مذهبی دارد. و هر مذهبی غیر از مذهب رسمی آمریکا می‌تواند بر مبنای سکولاریزم در جامعه حضور داشته باشد. و این خود تناقض بزرگی است در ساختار اجتماعی آمریکا. از طرفی حکومت به اعتباری خود را مذهبی می‌داند –و آتش‌افروزی‌های خود را به جنگ صلیبی تشبیه می‌کند- و از طرفی در مواجهه با سایر ادیان و مذاهب در موضع سکولاریزم قرار دارد. و این یعنی که مذاهب و آیین‌های دینی تا جایی در آمریکا حق حیات دارند که مخالفتی با باورهای بنیادین آمریکا نداشته باشند و چه به‌تر اگر مؤیّد اندیشه و فرهنگ و تمدّن آمریکا یا مددرسان اقتصاد و سیاست آن نیز باشند که در این صورت تمامیّت آمریکا به حمایت از آن‌ها می‌پردازد. و این است رمز حمایت آمریکا از دیکتاتوری‌های منطقه. و باز دیگر فرقی ندارد که روزی چند انسان در بحرین و افغانستان و پاکستان کشته می‌شود. آن‌چه مهم است بقای سلطه‌ی آمریکاست و در این راه اگر لازم باشد نگاه و توجه مردم دنیا از جنایت‌های جهانی و منطقه‌ای آمریکا و تابعینش منحرف گردد، آن‌گاه است که دلارهای آشوب، روانه‌ی خیابان‌های دمشق خواهد شد.

شش. آمریکا خاستگاهی مذهبی دارد. مذهبی که سر اطاعت بر آستان نفس امّاره‌ی بشر فرو آورده و انسانِ رهاشده از وحی و عقلانیت را عبد شیطان ساخته است. و جای تعجب هم ندارد اگر بدیل‌های شیطانی برای گزاره‌های دینی جعل شده باشد؛ که مذهب آمریکایی، مذهب تبعیت از شیطان است. و راستش را اگر بخواهید معنی جمله‌ی روی اسکناس یک دلاری این است که In Devil We Trust.

هفت. أَلَم أَعهَد إِلیکُم یا بنی آدم أَن لَّا تَعبُدُوا الشَّیطانَ إِنَّه لَکُم عَدوٌّ مُّبِین :: وَأَن اعبُدونی هذا صراطٌ مُّستَقیمٌ :: و لقد أَضلَّ منکُم جِبِلًّا کثیرًا أَفلم تکونوا تعقِلون (+). به من که باشد، می‌گویم جنبش نود و نه درصدی، جنبش آدم‌هایی است که -آگاه یا ناآگاه- به مصداق این آیه تعقّل کرده‌اند. این جنبش، جنبش نفوسِ استحمارشده‌ی استثمارشده در آمریکاست که تازه سر از لاک جاذبه‌های ناسوتی شهر شیطان(+) بیرون آورده‌اند و فرصت نفس‌کشیدن پیداکرده‌اند. کسانی که علیه مذهب زرسالاران شیطانی وال استریت قیام کرده‌اند و باور کنید که این ابتدای فروپاشی بنایی است که شیطان روی آب ساخته است. إنّ مَوعِدهم الصُّبح، ألیسَ الصُّبحُ بقَریب؟(+).

١. ماکس وبر، اخلاق پروتستانى و روح سرمایه ‏دارى، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، انتشارات علمى و فرهنگى، صفحه ١٨۶
٢. اینار مولند، جهان مسیحیت، ترجمه محمدباقر انصارى و مسیح مهاجرى، انتشارات امیرکبیر، صفحه ٢۴٣
٣. بر اساس تلقى ماکس وبر، در اندیشه‌ی پیوریتنیسم «استثمار» مشروعیت مى‌یابد و انسان گویی «ماشین تحصیل ثروت‏» است.
۴. برای مطالعه‌ی بیشتر در باب نسبت عصر موسوم به روشن‌گری با آموزه‌های یهود، مراجعه کنید به کتاب «پروتستانتیزم، پیوریتانیسم و مسیحیت صهیونیستی» نوشته‌ی «نصیر صاحب خلق» نشر موعود.

محبوبیت: 14%

به نگارش احسان محمودپور در ۱۷م اسفند ۱۳۹۰

یک مرد برای یک تاریخ

۵ دیدگاه

|| شکری بر نعمت ولایت امام خامنه‌ای

یک. اراده‌های تاریخ‌ساز
نه این‌که غلبه‌ی اراده‌ی الهی را بر اراده‌های مادّی منکر باشیم؛ و نه این‌که اقتدار غیب را بر آشکارِ عالم نادیده بینگاریم؛ اما تاریخ‌ها همیشه بر محور آدم‌ها شکل گرفته‌اند و این اراده‌ها و تدبیرها بوده که تاریخ را رقم زده است. چه،کریمه‌ی «إنّ الله لایغیّر ما بقومٍ حتّی یغیّروا ما بأنفسهم»(+) مؤیّد این معناست. پس تاریخ، تاریخ اراده‌هاست اگرچه در غایت امر، همواره اراده‌ی الهی تحقق یافته است.
تاریخ، تاریخ نبرد اراده‌ها و تدبیرهاست. نبرد اراده‌ها و تدبیرهای مماس با مبدأ و منتهای عالم و اراده‌ها و تدبیرهای متضاد با حقیقت عالم. و ناگفته پیداست که پیروزی با کدام جبهه بوده و خواهد بود.

دو. تاریخ‌های اراده‌ساز
نه این‌که جبر مکان و زمان را مبنای کنش‌گریِ آدم‌ها بدانیم؛ و نه این‌که اختیار و آزادیِ انتخاب آدم‌ها را انکار کنیم؛ اما کشاکش دهر و کوران روزگار را نمی‌توان در جهت‌گیری آدم‌ها در نظر نگرفت و شاید بتوان گفت که تکالیف فرد را اساساً شرایط جامعه تعیین می‌کند. چه، کریمه‌ی «قل إنّما أعظکم بواحدة أن تقوموا لله مثنی و فردی»(+) نظر به جامعه و تاریخ دارد.
تاریخ را می‌توان تعیین‌کننده‌ی قوّت اراده‌ها دانست. که تاریخ هر قدر محنت‌بارتر و سرسخت‌تر باشد، اراده‌ی آدم‌هایی که مرد مبارزه‌اند پولادین‌تر خواهد بود. و ناگفته پیداست که قوّت اراده‌ی مردان جبهه‌ی مظلوم حق تا به کجاست.

سه. راه‌بری تاریخ و اراده‌ها
گفته‌اند حقیقت انسان و تاریخ بر فطرت الهی است که «لا تبدیلَ لخلق الله»(+) و طبیعت انسان -و نیز تاریخ- بر رجس و اتباع شهوات است که به یله‌گی و سرکشی تمایل دارد. طبیعت اگر تربیت شود به سعادت‌آبادِ حقیقت متصل می‌شود و اگر یله باشد سر از ناکجاآبادِ باطل درمی‌آورد. اهل باطل بر محور سرکشی و اتباع شهوات اجتماع دارند و اهل حق بر محور بندگی و سرسپردگی به حقیقت. سقف توان جبهه‌ی باطل، غریزه است و نه بیش‌تر. اما پای‌مردی اهالی جبهه‌ی حق تا انتهای افق بندگی است که آن هم پایانی ندارد که «العبودیة جوهرة کنهه الربوبیّة»(+). جبهه‌ی حق تا نصب پرچم «لاإله إلا الله» در افق تاریخ جهان و انسان خواهد ایستاد و این البته به شرط وحدت کلمه است. اراده‌های ناشکستنیِ جبهه‌ی حق اگر راه‌بری نشوند، در بهترین حالت، حکم نیروهای نا‌هم‌جهتی را دارند که اثر یک‌دیگر را خنثی می‌کنند.
تاریخ و اراده‌های تاریخ‌ساز را اما فقط مردِ تاریخ‌سازِ متّصل به سرچشمه‌ی آفرینش که در کوران تاریخ، آب‌دیده شده است توانِ راه‌بری دارد. اگر نه چه کسی را یارای تغییر تاریخ و بازگرداندن آن به شاه‌راهِ معاد آفرینش است؟

چهار. دست خدا بر سر ماست، خامنه‌ای ره‌بر ماست
تاریخ جبهه‌ی حق، تاریخ مردانِ متصل به سرچشمه‌ی آفرینش بوده است، گاه معصوم و گاه نائب معصوم. تاریخ جبهه‌ی حق، تاریخ تداوم راه‌بری الهی بوده است، گاه با حضور امام معصوم و گاه در غیبت او و با رهبری نائب ایشان.
وضعیت متأخر جبهه‌ی حق را مرور کنید. انقلاب اسلامی گشایش فصل جدیدی در عهد بندگی انسان و تاریخ است. انقلاب را راه‌بری امام روح الله به پیروزی رسانید. انقلاب گشایش راهی نو به سوی فرجام نیک جهان است. این راه را امام روح‌الله گشود و امام خامنه‌ای به پیش می‌برد و کیست که نداند حفظ و تداوم یک موضع، فراوان‌بار دشوارتر از فتح آن است.
جان کلام آن‌که خدای تاریخ برای هر دوره از تاریخ، یک راه‌برِ زنده‌ی متصل به خویش قرار داده است. امام معصوم اگر در حاکمیت جامعه و تاریخ حضور داشته باشد، خود به تدبیر امور می‌پردازد و اگر در پرده‌ی غیبت درآمده باشد ارجاع به ولیّ فقیهِ عادلِ آگاه به جامعه و تاریخ می‌دهد. و امروز این پرچم در دست‌های معطر به عطر یاس «امام سیّد علی خامنه‌ای» است. دوست دارم این نوشتار را با شعار فلسفه‌تاریخیِ خودمان پایان بخشم که «خامنه‌ای ره‌بر است، وارث پیغمبر است». والحمدلله.

محبوبیت: 14%

به نگارش احسان محمودپور در ۱۴م اسفند ۱۳۹۰

جانستان قرآنستان

۱ دیدگاه

|| فصلی در بیداری افغان‌ها

بیست و ششم آذرماه یک‌هزار و سی‌صد و هشتاد و نه، در یک از خیابان‌های سیدی بوزید تونس، «محمد البوعزیزی» جوان تحصیل‌کرده‌ی تونسی که گاری‌اش را به زور ستانده بودند، خود را به آتش می‌کشد و برق بیداری اسلامی را بر خرمن امّت اسلامی می‌افکند. شعله‌ی قیام لِللّه سراسر تونس را فرامی‌گیرد و آرام آرام می‌رود تا به لیبی و مصر و بحرین و سایر کشورهای اسلامیِ اسیر دیکتاتوری‌های سرسپرده به نظام سلطه. و این‌گونه یک جانِ به آتش کشیده شده بهانه‌ای می‌شود برای رستاخیز امّت اسلام. به سال نمی‌رسد که خونِ به جوش آمده در رگِ غیرت اسلامی، پایه‌های کاخ مستبدّین را یک به یک فرومی‌ریزد و آرزوهای مستکبرین را یک به یک به باد می‌دهد. بیداری فراگیر می‌شود آن سان که برخی می‌پندارند بیداری عادی شده است.
دوم اسفندماه یک‌هزار و سی‌صد و نود، اما این بار افغانستان به خروش آمده است. سربازان ارتش شیطان بزرگ، به ساحت کتاب خدا جسارت کرده و صفحه‌های قرآن را آتش زده‌اند. برق بیداری این بار بر خرمن ساکنان دیار دُردی‌نوشانِ بلا کشِ کابلستان افتاده و غیرت دینی افغان‌های زجرکشیده را شعله‌ور ساخته است. اگر یک جانِ آتش‌گرفته در تونس، بهانه‌ای شد برای تغییر تاریخ؛ این بار جانِ جهان اسلام به آتش کشیده شده است. جانِ جهان اگر بسوزد جهانی را به آتش می‌کشد. شعله‌ای که امروز بر جانِ اهالی جانستان کابلستان افتاده است و به شکلِ شعار «جان ستان قرآن ستان» از حنجره‌ها بیرون می‌آید آتشی است بر کیان منافع شیطان بزرگ که می‌سوزاند و از بین می‌برد همه‌ی رؤیاهای شیطانی آمریکا را.
که این هنوز از نتایج سحر است.

محبوبیت: 11%

به نگارش احسان محمودپور در ۷م اسفند ۱۳۹۰

چرا با هم حرف نمی‌زنیم؟

۱۰ دیدگاه

|| یادداشت مهمان :: به قلم محمد نمازی

یک. ۲۵ خرداد ۸۸، دانشجویان معترض به نتیجه‌ی انتخابات، داخل دانشگاه شریف و پشت درب اصلی جمع شده بودند و انواع و اقسام شعارها را فریاد می‌زدند. بعد از مدتی جمعی از دانشجویان بسیجی هم به طرف درب دانشگاه شریف حرکت کردند و در سمت دیگری از درب دانشگاه تجمعی را تشکیل دادند. در آن فضای ملتهب، فرصتی پیدا کرده و با یکی از دانشجویان معترض گفت‌وگو را آغاز کردم. صحبت ما بیش از نیم ساعت به طول انجامید. شاید این صحبت هیچ نتیجه‌ای نداشت، اما بزرگ‌ترین نتیجه‌ی آن، همین مکالمه بود. همین که دو دانشجو با دو نوع فکر، در یک محیط پرتنش، مدتی را بدون این‌که کارشان به دعوا و درگیری لفظی بکشد، درباره‌ی مهم‌ترین مسایل کشور از مقام معظم رهبری گرفته تا انتخابات و رئیس جمهور گفتگو کردند.

دو. بارها پیش آمده است که نتوانسته‌ام با نزدیک‌ترین افراد خانواده، دقایقی درباره‌ی مسایل سیاسی یا اعتقادی گفت‌وگو کنم. اگر صحبتی شروع شده است، در نهایت به ناراحتی یکی از طرفین، یا به محکوم کردن طرف مقابل به عدم درک، نشناختن جامعه، نبودن در میان مردم ختم شده است. اما گاهی در همین خانواده پیش آمده با کسی که هیچ چیزِ این انقلاب را قبول ندارد، ساعتی گفت‌وگو کرده‌ایم و هر دو با خوش‌حالی و رضایت این گفت‌وگو را به پایان رسانده‌ایم.

سه. مدتی قبل مطلبی را درباره‌ی کاری گروهی که هم‌راه با جمعی از دوستان قصد انجامش را داریم، نوشتم. این مطلب را برای یکی از دوستان ارسال کردم و پس از مدتی طولانی، نظرش را از طریق چت جویا شدم. ایشان نقدهایی به نوشته‌ی من داشت. مطلب اصلی این دوست عزیز این بود که کاری که تعریف کرده‌ای، کار ما نیست و نیاز به اسلام‌شناسی و تحصیلات حوزوی دارد. مدتی گفت‌وگو کردیم و اما حرف‌های‌مان ناتمام ماند و بحث قطع شد. بعد از بحث هر چه با دوست عزیزم تماس گرفتم، پاسخ نداد.

چهار. چند روز قبل، مطلبی را راجع رفتار‌های متعارض یکی از نامزد‌های انتخابات مجلس شورای اسلامی برای یکی از  دوستان خوبم ارسال کردم. نظر ایشان را جویا شدم. پاسخ ایشان این بود که  «‫از شما بعیده! این حرف‌ها به سستی ادعاهای سایت های خبریِ بی سر و صاحب است» و بعد من پرسیدم که چرا چنین مطلبی از من بعید است و گفتم نمی‌توان در فضا درباره‌ی انقلاب حرف زد و گاهی باید به افراد هم پرداخت و حرف‌های دیگری که مجال گفتن‌اش این‌جا نیست. در نهایت دوست عزیزم از من رنجید و گفت «حرف‌هایی به من زدی که تا به حال نگفته بودی» و گفت‌وگوی ما به پایان رسید. ‬

پنج. متأسفانه ما هنر شنیدن و گفت‌وگوکردن را نداریم. بسیاری از ما خوب حرف می‌زنیم و شاید خوب می‌نویسیم، اما نمی‌توانیم حرف دیگران را بشنویم و با هم گفت‌وگو کنیم. مدتی قبل در تصویری که خبر سیما از قرائت استعفانامه‌ی یکی از نمایندگان مجلس پخش کرد، نماینده‌ای در لباس روحانیت را دیدم، که در برابر آن نماینده ایستاده و در وسط صحبت‌های آن دیگری، مشغول فریاد زدن بود. پیشرفت هر چیزی در کشور نیاز به وجود آمدن فرهنگ گفت‌وگو دارد. اگر ما نتوانیم با دوستانی که افکاری نزدیک به ما دارند گفت‌وگو کنیم، چه‌طور خواهیم توانست با منتقدان و غیرهم‌فکران‌مان حرف بزنیم. نتیجه‌ی این فرهنگِ بدِ مریض، همین فضای سیاسی امروز می‌شود. این قصه سرِ دراز دارد. شاید بیشتر در این‌باره نوشتم.

محبوبیت: 16%

به نگارش احسان محمودپور در ۲م اسفند ۱۳۹۰

«علی استون» به جای «گلشیفته فراهانی»

۱۳ دیدگاه

یک. شرقی یا غربی، مسئله این نیست!
در میان انبوه کلماتی که دفتر واژه‌های زندگی ما را پر کرده‌اند، همیشه واژه‌هایی وجود دارد که تعریف و توضیح‌شان مجالی بیشتر از یک جمله می‌طلبد. هر واژه البته با خود معنایی را حمل می‌کند که فهم این معنا جز با شناخت خاست‌گاه آن ممکن نیست. واژه‌ها باهم فرق دارند. مثل آدم‌ها که باهم فرق دارند. تو گویی معنی بعضی واژه‌ها در ارتباط با آدم‌ها معلوم می‌شود؛ یعنی خاست‌گاه این واژه‌ها وجود آدم‌ها است و تو عالم و آدم را هرگونه شناخته باشی، واژه‌ها را همان‌طور معنی می‌کنی.
فرهنگ لغت را که ببینی «شرق» و «غرب» را احتمالاً این‌گونه معنی کرده که یک معنای جغرافیایی و یک معنای سیاسی دارد.  معنی جغرافیایی شرق و غرب البته معلوم است؛ و معنی سیاسی‌اش که طی سال‌های جنگ سرد، «غرب» عبارت بود از اردوگاه کشورهای لیبرال‌سرمایه‌داری و «شرق» عبارت بود از بلوک کشورهای سوسیالیستی… و این تمام ماجرا نیست.
معنی شرق و غرب را البته که در نگاهی دیگر باید درک کرد. در این نگاه دیگر شرق و غرب، نه فقط دو واژه که دو ساحت وجودی متفاوت است. از این منظر، غربی یا شرقی بودن، مستلزم زندگی در مغرب یا مشرق جغرافیایی نیست؛ که شرق و غرب، مکانت آدمی است و نه مکان او. چه بسا ساکنان مشرق جغرافیایی، که روح غربی در کالبدشان جاری است و چه بسا ساکنان مغرب که در آرزوی اشراقی الهی می‌سوزند و آب می‌شوند، تا شاید از میان جوی مولیان فطرت خویش به بخارای شرق الهی راه یابند.
در این نگاه، شرق، مطلع ظهور حق‌مداری است. عالمِ سرسپردگی به ساحت وحی و «وطن» خدامحوران و دین‌داران است. غرب اما عالم تاریکِ بی‌نیازدانستن خود از باطن توحیدی عالم است و در مغرب وجودی آدم، خورشید خدامحوری غروب می‌کند.

دو. شرق و غرب و آدم‌های‌اش
در شرق یا همان عالم دینی، همه‌ی مراتب زندگی در نسبتی منظم و منسجم با حقیقت عالم به سرمی‌برند. تمامی امور از عادی‌ترین مسائل روزمره ‌تا عالی‌ترین شئون مناسبات اجتماعی، در پیوند با سرشت مقدس عالم معنا می‌یابند؛ و بدون این ارتباط، رنگ می‌بازند و هیچ می‌شوند. اما در عالم غرب عکس این قضیه برقرار است.  ذات عالم غرب، قائم به انکار همین رابطه است. در عالم غرب همه چیز رنگ تعیّن دارد. هر چه که محسوس است حقیقت است و اساساً غیب، یا انکار می‌شود و یا در سازمان‌دهی زندگی انسانی نادیده گرفته می‌شود. البته نه این‌که در عالم دینی، محسوسات و نعمات عالم نفی شود، بل‌که تمامی این‌ها، شعاعی از حقیقتی غیرمادی و وسیله‌ای برای رسیدن به او هستند. به همین دلیل است که اهالی عالم دینی، «بامعناترین» لذت‌ها را از نعمت‌ها می‌برند.
هر عالم البته رنگ و بویی دارد که اهلش آن را می‌شناسند. آن‌که در عالم دینی سیر می‌کند، سیر در «بندگی حق» دارد و این بندگی او را بر تخت فرمان‌روایی عالم می‌نشاند و از آن‌جاکه «بندگی»، مسیر رسیدن به جانشینی خداوند در زمین است، عالم و آدم به فرمان خدا در خدمت بندگان او هستند. بندگان نیز از تمام اختیارات‌شان برای پیشرفت در بندگی و نزدیکیِ هرچه بیشتر به او بهره می‌گیرند. این عالم لحظه به لحظه نو می‌شود. چرا که حقیقت عالم، منشأ بی‌پایان جلوه‌های قدسی است. عالم دینی، خلیفه‌الله تربیت می‌کند.
اما آن‌که در عالم غرب سیر می‌کند از عبودیت روی‌گردان است. عالم غرب، مثل انسان مدرن به بار می‌آورد.  موجودی که سیر در انانیت دارد. خود را خدای عالم می‌داند و تمام عالم و آدم را در خدمت خود (آن هم خودِ ناسوتی‌اش) می‌خواهد، بدون این‌که خویش‌تن را متصل به حقیقتی غیرمادی بداند؛ که اساساً برای او غیرماده وجود ندارد. غربی هم‌واره برای خود حقّ هر کاری را محفوظ می‌داند. او حتی  سراغ دین هم که می‌آید، می‌خواهد آن را در ذیل نفسانیت خود از حقیقت قدسی‌اش خالی ساخته و به امری روزمره و عرفی تبدیل کند. و ثمره‌ی این همه، وضعیتی است که امروز گریبان اهل غرب را گرفته است. «از خود بیگانگی» ثمره‌ی روی‌گردانی از عالم غیب بوده؛ «بی‌وطنی» و زندگی کولی‌وار، تمام رهاورد عالم غرب است.

سه. جبهه‌ها شفاف‌تر می‌شود.
پسرِ «الیور استون» مسلمان شد(+). «شان استون» که حالا خود را در منظومه‌ی بندگی، «علی» می‌خواهد، نماینده‌ی همان اشراقی‌های غرب جغرافیایی است که جوی مولیان فطرت خویش را گرفته و آمده تا به بخارای «جمهوری اسلام» رسیده است. حالا هی بنشینیم و ناله سر دهیم که چرا آن دخترک ایرانیِ به فرنگ رفته، فلان شده و بهمان…
خیلی ساده است این داستان. چه فرقی می‌کند کی در کجا باشد؟ غربی، غربی است حتی اگر در ایران زندگی کند و شرقی، شرقی است حتی اگر در قلب شهر شیطان(+) باشد.
زمان دارد به آخر خود نزدیک می‌شود و تاریخ دارد به فرجام مقدّرش می‌رسد. جبهه‌ی حق و باطل در حال شفاف‌شدن است و اصلاً نباید از این بابت نگران بود. فقط باید مراقب خود و جامعه‌ی‌مان باشیم چنان که «و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر»(+).

چهار. زمان بیداری امّت اسلام است امروز.
آن‌که در وطن خود نیست «مسافر» است و مسافری که به سوی وطن خویش حرکت می‌کند «مهاجر». مسافر تا مهاجر نشود وطن را در نمی‌یابد و مهاجر یا خودش به‌تنهایی قصد وطن می‌کند یا با هم‌وطنان دیگرش (که آنان هم دور از وطن افتاده‌اند) آهنگ هجرت می‌کند. و چقدر سهل می‌شود گردنه‌های راه، وقتی هم‌راهانی چنین باشند.
آن‌که شرقی است «وطن» خویش را به خوبی می‌شناسد. میهن او اسلام است و تو خوب می‌دانی که جغرافیا و مرز هم نمی‌شناسد. میهن او شرق و غرب جغرافیایی عالم است اگر  مکانت وجودی‌اش توحیدی شود. اهل اسلام در سرتاسر عالم، یکدیگر را خوب می‌شناسند و خوب می‌یابند و هم‌راه می‌شوند و آهنگ وطن می‌کنند. و این است رستاخیز جهانی عبادالله. آرمان‌شهرِ عباد، جامعه‌ای‌ است که در آن «لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون»(+). راستی زیبا نیست «مهاجرت جمعیِ» مردمانی در هیئت «انقلاب اسلامی» به سوی وطن اصلی‌شان؟

پی نوشت: ممنون از عزیزان مرکز اسناد انقلاب اسلامی(+)، رجانیوز(+)، تریبون مستضعفین(+)، خبرنامه دانشجویان ایران(+)، گرداب(+)، بولتن‌نیوز(+) و سایر پای‌گاه‌ها بابت بازنشر این یادداشت. بیش از هر امری دیدگاه مخاطبان این پای‌گاه‌ها برایم جالب بود. این یادداشت ابتدا قرار بود با عنوان دیگری منتشر شود اما به پیش‌نهاد همسرم عنوان را تغییر دادم و نتیجه شد همین که در منظر شماست. و العاقبة للمتقین.

محبوبیت: 19%

به نگارش احسان محمودپور در ۲۸م بهمن ۱۳۹۰
صفحه 1 از 3123



Featuring Recent Posts WordPress Widget development by YD